<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>مهزیار</title>
		<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>رگ غیرت بچه شیعه</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;این کتاب رو اصلا درطول ترم نخونده بودم داشتم برای این یک روز و نصفی که تاامتحانش مونده برنامه ریزی می کردم که مادرم آمد داخل اتاق و گفت دیرت نشه دبستان نمیری ؟!با خونسردی گفتم نه ، می دونستم مادرم روی غیبت کردن حساسه تا اومد اعتراض کنه دست پیش رو گرفتم و گفتم وقتی ندارم باید این کتاب روبخونم و&amp;#8230; دراتاق را بست و من سریع شروع به خوندن کردم درسی که می خوندم درمورد سختی تبلیغ پیامبر ص بود. یکدفعه نمی دونم چرا یاد سقیفه افتادم اون هم بی اختیار، خیلی وقت که تصمیم داشتم جریان سقیفه را برای بچه ها تعریف کنم اما هربار نشد یا یادم رفت یا مدیر و معاون موضوع خاصی را پیشنهاد دادند اما اینبار باخودم عهد کردم و گفتم من امروز میرم و تحت هرشرایطی برای هرکلاسی که رفتم سقیفه را توضیح میدم فقط سقیفه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;باعشق به شیعه از کتابم دل کندم و خیلی سریع آماده شدم و رفتم . اتفاقا سر شلوغ ترین کلاس ششم منو راهنمایی کردند وقتی روی تابلو بعد از نوشتن بسم الله خیلی بزرگ نوشتم سقیفه ، حتی بچه ها نمی تونستند این کلمه را تلفظ کنند و کل بچه ها تاحالا نام سقیفه را نشنیده بودند و وقتی بچه ها می پرسیدند خانم چی نوشتیدانگار قلبم را چنگ می زدند. که چرا بچه شیعه ها از سقیفه بی اطلاع هستند . شروع کردم به توضیح دادن و می دیدم که بچه ها یکی یکی ساکت می شدند و خیلی خوب به حرفام توجه می کردند و باتمام وجود می دیدم که وقتی به اوج داستان یعنی حمله به خانه ی حضرت زهرا علیهاالسلام رسیدم صورت های بچه ها برافروخته شده بود اونجا فهمیدم که اینکه میگن &amp;#8220;سقیفه رگ غیرت بچه شیعه هستش&amp;#8221; درسته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/رگ-غیرت-بچه-شیعه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/رگ-غیرت-بچه-شیعه</link>
							</item>
				<item>
			<title>خانم اجازه ما دستشویی داریم</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;دیروز وقتی وارد دبستان فاطمیه شدم معاون پرورشی مدرسه،خانم رضایی گفتند که امروز زنگ فضیلت را سرکلاس اول بروید اولش جاخوردم خواستم مخالفت کنم سرمو پایین انداختم که یکدفعه توضیح دادند که قرار هست معلم این کلاس به جلسه ای بروند به ناچار قبول کردم تجربه ی کلاس اولی هارو نداشتم سعی کردم بالبخند وارد کلاس بشم رفتم روی صندلی نشستم و منتظر برگشت بچه ها از زنگ تفریح شدم چندنفری که داخل کلاس بودن اومدن دور میز جمع شدند و منو نگاه می کردن منم مشغول دیدن نمونه سوال هام بودم تعدادشون بیشتر شده بود و دائم باهم پچ پچ می کردند که این کیه؟! بهشون گفتم هروقت کل بچه های کلاس اومدن بهم خبر بدید خیلی بامزه نگاهم میکردند قند توی دلم آب شده بود صدای زنگ شنیده شد بچه ها تندتند وارد کلاس شدن خانم مدیر آمد داخل کلاس و منو به بچه ها معرفی کرد بعد از رفتن مدیر شروع کردم به آموزش وضو که یکی ازبچه ها اومد جلوی من و گفت خانم اجازه میشه بریم دستشویی و من خیلی سریع بهش اجازه دادم نفر دوم آمد به او هم اجازه دادم که دیدم چندنفری باهم اومدن و می گفتن که ما میخواهیم بریم دستشویی جالب بود یکدفعه 90درصد کلاس از روی نیمکت هاشون بلند شدن و جلوی من جمع شده بودن و پشت سرهم دائم میگفتن خانم اجازه خانم اجازه ما بریم دستشویی ،واقعا دیگه خندم گرفته بود وقتی بچه ها خنده ی منو دیدند باهم هجوم بردند به سمت در که تازه فهمیدم نباید بهشون روی خوش نشون میدادم خودم را از لابلای بچه ها به پشت دررسوندم و دررو باز کردم و معاون پرورشی را صدا زدم و بچه ها با صدای خانم رضایی همگی پشت نیمکت هایشان نشستن . وقتی بیرون از کلاس آمدم با خنده گفتم که من دیگه سرکلاس اول ها نمیرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;اما امروز وقتی توی راهرو مدرسه منتظر خانم رضایی بودم در کلاس اول ها باز شد و یکی از بچه ها منو دید و باصدای بلند گفت بچه ها خانم نماز اومده که دیدم کل بچه های کلاس اومدن پشت در و با ذوق و شوق بهم سلام میدادن و میگفتن سلام خااااانم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;اون لحظه خیلی هیجان زده شده بودم و احساس می کردم بچه ها با این استقبالشون یجورایی داشتند بابت دیروز قدردانی می کردند کاش ماهم قدرشناس خدا باشیم&lt;/span&gt;. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/خانم-اجازه-ما-دستشویی-داریم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/خانم-اجازه-ما-دستشویی-داریم</link>
							</item>
				<item>
			<title>عکس پروفایل تلگرام</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #333333; background-color: #ffffff;&quot;&gt;خیلی آروم و آهسته کتابم رو برداشتم و از پله ها پایین آمدم و پشت میزم نشستم مطمئن بودم که مهمان ها شام میمونن چون خیلی گرم خاطرات گذشته شده بودند و موندن من که فردا امتحان مفردات داشتم کنارشون بی فایده بود. سکوت طبقه پایین بهم آرامش داد گوشیمو برداشتم که زمان را داشته باشم وسوسه شدم تلگرامم را هم برای آخرین بار چک کردم باورم نمیشد بلاخره عکس یه کودکی رو روی پروفایلش گذاشته بود هیجان زده پروفایلشو چک کردم و در دل خداروشکر می کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #333333; background-color: #ffffff;&quot;&gt;آخرین باری که دیدمش باردار بود. از محل کارش تا خونه باهم پیاده اومدیم و خاطرات دوران دبیرستان را ورق می زدیم خیلی نگران بود نگران بچه ای که در رحم داشت و آزمایشی که قرار بود برای تعیین بیماری بچه اش بده . خیلی دلداریش دادم اما او نگران بود و می دونستم که نمی تونم احساسات مادرانه اش را بفهمم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #333333; background-color: #ffffff;&quot;&gt;بارها میخواستم پیام بدم و از کودکش بپرسم اما می ترسیدم او را به تشخیص پزشک سقط کرده باشد و کنجاوی من باعث آزارش بشه اما الان وقتی دیدم عکس پروفایلش پر از تصاویر کودکانه است خوشحال شدم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/عکس-پروفایل-تلگرام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/عکس-پروفایل-تلگرام</link>
							</item>
				<item>
			<title>ننه</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;بعدازظهر تابستون سال 81 بود و هوای گرم و روز بلند کلافم کرده بود که ننه اومد خونمون ، ننه یک زن خیلی مودب و خوش زبونی بود من خیلی دوستش داشتم شروع کرد به صحبت کردن و گفت که امشب عروسی پسرهمسایشونه و ننه اومده دنبال من تا منو باخودش ببره عروسی ، منم از خدا خواسته با ذوق گفتم که حتما میام فقط باید منتظر بمونی تا من آماده بشم ننه بامهربونی گفت باشه حتما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;و من رفتم که آماده بشم خودم الان که یادش افتادم خندم می گیره از رفتارم ، بچه ها فکرشو کنید اول آبگرمکن را زیاد کردم تا گرم بشه وقتی گرم شد رفتم حمام بعدش رفتم موهامو سشوار کردم بعد لباس پوشیدم و در تمام این رفت وآمدهایی که داشتم ننه فقط منو با خونسردی نگاه می کرد و دونه های تسبیحشو رد می کرد و گاهی با داداشم صحبت می کرد و اصلا به من نگفت زودباش یا چقدر منو معطل کردی و یا&amp;#8230; خلاصه من ساعت 8شب اماده شدم وقتی توی راه داشتیم می رفتیم هم با آرامش باهام صحبت می کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;آره ننه اصلا استرس و اضطراب نداشت همیشه آروم بود آروم آروم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;امیدوارم الان هم در آرامش باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/ننه-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/ننه-2</link>
							</item>
				<item>
			<title>میوه های من</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;سلام امشب وقتی از مهمانی برگشتیم تا الان که تقریبا 10 دقیقه به 3 هستش کلی بدو بدو کردم و این میوه هارو شستم و آجیل ها و تنقلاتی که برای این سفر 3 روزه درپیش دارم جابجا کردم تا هم در کیف دستیم خوراکی داشته باشم هم داخل کوله!! بله سفری به کربلای ایران و به خطه ی لاله های سرخ کشورمان ،اما در حین تلاش برای جاسازی انواع خوراکی ها توی این سکوت شبانه یکدفعه خجالت زده بی حرکت موندم و یاد حرف های پدرم افتادم. پدرم یکبار تعریف کرد که از جبهه داشتند برمی گشتند و توی راه وقتی اتوبوس برای استراحت و نهار نگهداشته پدرم از ماشین پیاده میشه اما فقط قدم میزده وقتی صاحب رستوران پدرم را میبینه سمتش میاد و دعوتش میکنه برای غذا اما پدرم قبول نمی کنه ولی اون آقا یه لبخندی میزنه و میگه پسرم اگر شماها نبودید که از کشورمون دفاع کنید الان ما اینجا راحت نبودیم حالا یکبار مهمان شدن شما برای ما چیزی نیست ،شما روی سر ما جا دارید &amp;#8230; .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;امسال نزدیک سال تحویل آقای علیخانی از یه مادر شهیدی تقدیر نمود یادمه گفت من النگومو فروختم تا پسرم بره جبهه !!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;و من به این فکر می کنم که رزمنده های ما چطور به جبهه می رفتند چه ایمان قوی داشتند و چطور پیرو خط ولایت بودند. واقعا بدون هیچ گونه امکاناتی و فقط با قدرت ایمان به جبهه می رفتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;دلم می خواد توی این لحظات نوحه ی حاج سعید حدادیان را گوش کنم اونی که میگه : یاد امام و شهدا&amp;#8230; . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/mahziyar/k_pic_89994d1e-b069-420a-92f6-3e3466bba773.jpg?mtime=1502134269&quot; alt=&quot;راهیان نور&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;444&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/میوه-های-من&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/میوه-های-من</link>
							</item>
				<item>
			<title>کادوی ولنتاین</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;داخل سالن مطالعه ی دانشگاه با فرزانه همکلاسیم داشتیم جزوه هامونو ردوبدل می کردیم که فاطمه با یه جعبه ی شفاف و زیبا که داخل اون یه ست مردونه ی بهداشتی روی پوشال های رنگی که با قلب های کوچک&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;❤ ❤❤❤❤❤&lt;/span&gt;و قرمز تزئین شده بود اومد سمت ما و گفت میشه مواظب این باشید تا من برم سر خیابون و چسب بخرم و برگردم منو فرزانه که خیره به جعبه شده بودیم پرسیدیم این چیه ؟! فاطمه هم باخوشحالی گفت: این کادوی ولنتاین هستش خوشگله؟!گرفتم برای دوست پسرم&amp;#8230; !!! وقتی رفت بیرون من و فرزانه دوباره سرگرم کار خودمون شدیم و وقتی تمام شد فرزانه کیفشو برداشت و به من گفت خب بریم ! من که فکر و ذهنم سمت اون جعبه بود با تعجب گفتم پس جعبه ی فاطمه چی میشه ؟! فرزانه گفت ولش کن اصلا بهتر که جعبش گم بشه ،چطور ما کادو ولنتاین نداریم اونوقت دیدی فاطمه گفت دیروز دوستش برای اون چقدر کادو گرفته خوشبحالشون ما که از این شانس ها نداریم &amp;#8230;. و رفت . اون لحظه واقعا مونده بودم که من چیکار کنم برم یا کنار جعبه بمونم &amp;#8230;.اما موندم چون از لوازم داخلش معلوم بود که حسابی گرون بودن &amp;#8230;..اون روز فاطمه با تاخیر برگشت و از اینکه من مواظب جعبش بودم خوشحال شد ولی فکر من که اون موقع یه دختر 19 ساله بودم حسابی مشغول ولنتاین و اون کادوی خوشگل بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;آخر هفته وقتی برگشتم خونه طبق عادت همیشگیم که با مامانم زیاد صحبت می کنم این اتفاق را برای مادرم تعریف کردم خیلی خوب یادمه مامانم داشت ظرف هارو می شست و صدای آب و جدید بودن لغت ولنتاین باعث شد که متوجه ی تلفظ صحیح این کلمه نشه و گفت چی تایم؟! اما بعدش شیر آب را بست و با نگرانی خاصی که سعی در پنهان کردنش داشت حرف های منو دنبال می کرد. و در آخر بدون اینکه چیزی بگه رفت وخودشو مشغول بافتن بافتنی کرداما بعد از نیم ساعتی که افکارش را ساخته و پرداخته کرد اومد پیشم و تدابیر مادرانه را بکار بست خلاصه کلی برام حرف زد که این کارهای همکلاسیت درست نیست و داره اشتباه میکنه و هر دختری باید این براش مهم باشه که پدر و مادرش دوستش داشته باشند و با اونا دوست باشه &amp;#8230; .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;حرف های مامانم مثل همیشه به دلم نشست ولی وقتی که چند روز بعدش مامانم این عروسک را بهم هدیه داد دیگه جذابیت ولنتاین برام از بین رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;هرچند عنوان کادوی مامانم کادوی ولنتاین نبود اما بی ارتباط هم نبود چون مامانم با این عمل درحقیقت چشم و دل منو سیر کرد و این بنظرم خیلی موثر بود چون با این عمل مامانم به من نشون داد که حرف هایی که اون روز به من زد فقط حرف نبود. چون بنظر من وقتی بدون عمل حرفی زده میشه درسته که نتیجه داره اما وقتی با رفتار همراه میشه یه جورایی تثبیت میشه .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;بنظر من فرهنگ غربی ولنتاین امروز بیش از گذشته درمیان جامعه ی ما رایج شده و خانواده ها باید طوری با فرزندان خود مخصوصا دختران در این زمینه برخورد کنند تا ولنتاین عملا درنظر آن ه&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;ا بی ر&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;نگ شو&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;د.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/mahziyar/k_pic_29bfb4cd-0e7b-4c00-be0f-69126fb8ebaf.jpg?mtime=1502133806&quot; alt=&quot;کادوی ولنتاین&quot; width=&quot;180&quot; height=&quot;319&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/کادوی-ولنتاین&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/کادوی-ولنتاین</link>
							</item>
				<item>
			<title>بندر انزلی</title>
						<description>&lt;p&gt;دست های مهسا رو محکم توی دستم گرفته بودم و روی شن های ساحل به سمت دریا می دویدیم اما صدای پدرم را می شنیدم که تاکید می کرد زیاد جلو نرید. همان طور که پیش می رفتیم برای اینکه بتوانم مهسا را تحت کنترل خودم داشته باشم، بازی در ذهن خودم طراحی کردم و به او گفتم ما به سمت آب می دویم اما وقتی موج آمد فرار می کنیم و به سمت ساحل می دویم.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای شادی کودکانه مهسا با آمدن موج دوصد چندان می شد و سرمستانه می دوید یک لحظه به دریا که نگاه کردم یاد افرادی افتادم که در این آب گرفتار شدند و جان خودشان را ازدست دادند که حس کردم دستم را مهسا تکان می دهد و می گوید عمه عمه &amp;#8230; به خودم آمدم مهسا با صورت خیس و چشم های متعجب منو نگاه می کرد و سعی در به خود آوردن من بود. گفتم بله گفت چرا نمی خندی ؟!درجواب یک خنده ی مصنوعی تحویلش دادم اما مهسا با زیرکی کودکانه اش پرسید عمه چی شد که ناراحت شدی؟! و من بازی را با آمدن دوباره ی موج شروع کردم  . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/mahziyar/quick-uploads/p510035/___-1-1-1-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; height=&quot;250&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی ماشین وقتی داشتیم برمی گشتیم سرش را روی پاهایم گذاشته بود و من چادرم را رویش انداختم و موهایش را نوازش می کردم و به این موضوع فکر می کردم که چشم بچه ها دنبال ما بزرگترهاست. آن ها به بهترین تفریح گاه نیاز ندارند بلکه رفتار و نوع بازی ما بزرگترها هستش که به بچه ها روحیه میدهد. در آن چندلحظه ای که من غرق درافکارم بودم چندین موج به مهسا برخورد کرده بود اما او نخندیده بود بلکه فقط به من نگاه می کرد وقتی من خندیدم و بازی را دوباره شروع کردم او هم خندید و شادی اش را بدست آورد. وجود و گرمی بزرگترها در بازی به کودکان انرژی و لذت هدیه می دهد نه وجود اسباب بازی های متعدد و گران قیمت و پارک های وسیع ! بله ما می توانیم با کمی خلاقیت در عین سادگی با فرزندان بازی کنیم و آنها را شاد نمائیم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/بندر-انزلی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/بندر-انزلی</link>
							</item>
				<item>
			<title>وقتی به پیج اینستام سبک دادم</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;از وقتی که استاد وبلاگ نویسیم (آقای کیانی) در کارگاه پیشرفته گفت که به فعالیت های فضای مجازیتون سبک بدید ، دنبال یه سبک خاصی بودم. دوست داشتم یه سبکی را بنا کنم که داخل اینستا بتونم تبلیغ داشته باشم خلاصه بعد از چندماهی که بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که احکام شرعی بانوان را در این شبکه ی اجتماعی نشر بدهم و با این کار یک تیر و دو نشون داشته باشم . هم پیجم دارای سبک میشه و هم معارف دین در این شبکه بیشتر میشه. اما وقتی هنوز از 3 تا پست اولم نگذشته بود که پیام های followers هام شروع شد و شاکی از این که ما خجالت می کشیم چرا درمورد استحاضه نوشتی!!!اولش جاخوردم خواستم پست ها را پاک کنم اما باخودم فکر کردم مگر نه اینکه در این شبکه ی اجتماعی هر چیزی پیدا میشه پس چرا وقتی احکام شرعی میخواد گفته بشه تازه یاد شرم وحیا می افتند؟! برای یادگیری احکام دین نباید هیچ وقت خجالت کشید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt;الان ده روزی از این موضوع گذشته و احساس رضایت و تشکرهای آن ها را دریافت می کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; color: #000000;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mahziyar.kowsarblog.ir/وقتی-به-پیج-اینستام-سبک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://mahziyar.kowsarblog.ir/وقتی-به-پیج-اینستام-سبک</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
